تبلیغات
یقین - کفتر باز


امروز :
یقین
بهترین چیز برای قلب
«زندگی بجز دینداری نیست و مرگ جز با از دست دادن یقین»

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 3 آذر 1390

  نماز صبح را در حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام خوانده بودم و در ایوان یکی از حجره های کنار صحن نشسته بودم. مردم دورادور ضرح را گرفته بودند و هریک به زبانی زیارتی می خواند. صحن از جمعیت خالی بود. همه برای زیارت رفته بودند داخل حرم.

آرام کسی از کنارم گذشت. بی توجه به من که آنجا نشسته بودم. اصلاً مرا ندید انگار. صورتی استخوانی داشت و ته ریشی چند روزه. یقه باز و راه رفتن کج و معوج. روبه روی گنبد ایستاده بود و حرف می زد. مرا نمی دید. نزدیکتر شدم، با پدر فضل نجوا می کرد:

«... چه می فهمد که با این زبان بسته چه جوری تا کند... (به کبوترهای حرم اشاره می کرد). قربان معرفتت بروم. من که می دانم شما راضی نیستی از وضع و حال این جانورها. از کله سحر گندم می ریزند جلویشان تا آخر شب. خوب، حیوان ناخوش احوال می شود دیگر هر کاری راهی دارد...»

 شال سبزی به گردن آویخته بود که رویش نوشته بود: السلام علیک یا اباالفضل! شال را از گردن درآورد و رفت در میان کبوترها. با لحنی غریب صداشان می کرد: «جونم! جونم! پاشو». کبوترها را پر داد. شال را دور سرش می چرخاند و سوت می کشید. کبوترها آرام آرام شروع کردند دور گنبد طلائی چرخیدن. مرد جوان شالش را به دور گردنش انداخت و با دو دست، دو طرفش را گرفت. سری تکان داد و لبخند زد...  «دیدی آقا! دیدی هر کاری یک بلدیتی می خواهد. حیوان الان سر حال می آید».

 زیارت این جوان را بیشتر پسندیدم از زیارتهای ریاکارانه خود.

کاش خدا کرم می کرد و چیزی از خلوص کفترباز حرم اباالفضل علیه السلام به ما هدیه می داد. «رضا امیرخانی»




طبقه بندی: داستان و حكایت، 
ارسال توسط محمدمهدی
صفحات جانبی
آرشیو مطالب
حدیث روز
اوقات شرعی
وضعیت هوا
Translat

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا