تبلیغات
یقین - خاطره ازدواج


امروز :
یقین
بهترین چیز برای قلب
«زندگی بجز دینداری نیست و مرگ جز با از دست دادن یقین»

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 13 آبان 1390

می خواستم ازدواج كنم، ولی پدرم می گفت: هر موقع در تحصیل به مدارج بالاتری رسیدی...، ازدواج كن.

دیدم به هیچ صورت قانع نمی شود، اثاثیه را از قم برداشتم و به كاشان نزد پدرم آمدم. او گفت: چرا آمدی؟

گفتم درس نمی خوانم! شما حاضر نمی شوی من ازدواج كنم. خلاصه هرچه به خیال خویش مرا نصیحت كرد، اثر نگذاشت. حتی به بعضی آقایان سفارش كرد كه مرا برای درس خواندن نصیحت كنند؛ من هم بعضی را واسطه كردم او را برای موافقت با ازدواج من، نصیحت كنند!

تا اینكه یك روز به پدرم گفتم: یا بگو كه من مثل حضرت یوسف هستم و دچار گناه نمی شوم، یا بگو گناه كنم یا بگو ازدواج كنم. به هر حال سرانجام موفق شدم و نظر موافق پدرم را كسب كردم.

«خاطرات حجت الاسلام قرائتی»




طبقه بندی: داستان و حكایت، 
ارسال توسط محمدمهدی
صفحات جانبی
آرشیو مطالب
حدیث روز
اوقات شرعی
وضعیت هوا
Translat

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا