تبلیغات
یقین - بچه محل امام رضا علیه السلام


امروز :
یقین
بهترین چیز برای قلب
«زندگی بجز دینداری نیست و مرگ جز با از دست دادن یقین»

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 13 آبان 1390

بچه محل امام رضا علیه السلام بودم و قم درس می خواندم. شب خواستگاری قرارِ من و مادرم شد، ایستگاه قطار. خیلی دلم شور می زد، به نظرم این دختر بهترین دختر دنیا بود و باید این وصلت سر می گرفت و لاغیر! بنابراین از خوابگاه که به قصد ایستگاه خارج شدم، سر راهم یک سری به حرم زدم و دو رکعت نماز خواندم و توی دلم به انواع و اقسامی که می شد، حضرت معصومه علیها السلام را قسم دادم که خودش مشکلات را حل کند.

یک وقت دیدم یک آقای میانسالی آمد نشست کنارم و گفت: «زیارتتان که تمام شد، زیارت نامه را می­دهید ما هم بخوانیم؟» و من دادم. مدتی که گذشت، سر صحبت را باز کرد که جامعه بد شده و دیگر به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد و از این حرفها. من که کنجکاو شده بودم، پرسیدم منظورتان چیه؟ و او گفت: هیچی دخترمان را فرستادیم دانشگاه درس بخواند، حالا هنوز دو سال نشده یک پسر شهرستانی با دست خالی آمده خواستگاریش.

 

من که گویی یک کتری آب جوش روی سرم ریخته باشند مثل کسی که از یک هم درد دفاع می کند، شروع کردم به بحث کردن که «چه اشکالی دارد؟ بالاخره که دخترتان باید ازدواج کند، کی بهتر از دانشجو؟» و خلاصه از ما اصرار و از آن آقا انکار. اما جای شکرش باقی بود که دست آخر گفت: «امیدوارم دختردار بشوی و دخترت دانشجو باشد، ببینم باز هم از این حرفها می­زنی». گفتم: انشاءالله و بلند شدم و به قصد ایستگاه قطار بیرون رفتم.

 

آن شب وقتی با دسته گل و شیرینی، به همراه مادرم وارد حیاط شدیم، یک آقای آشنایی با لبخند منتظر ما بود، بعله پدر خانم بنده همان آقای طرف بحث بود ...




طبقه بندی: داستان و حكایت، 
ارسال توسط محمدمهدی
صفحات جانبی
آرشیو مطالب
حدیث روز
اوقات شرعی
وضعیت هوا
Translat

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا